اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
1850
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
خداى كه مىداند دانش را كجا بگذارد . ص 156 ، س 17 ، الا ندعوا لك . . . آيا براى تو پزشك نخوانيم ؟ گفت : پزشك مرا بيمار كرد . گفتند : آيا از او نمىخواهى كه ترا درمان كند ؟ گفت : كردم و او پاسخ داد : همانا من كنندهء آن چيزى هستم كه خود مىخواهم . ص 157 ، س 22 : و يقول تقتلنى . . . مىگفت : مرا از گرسنگى مىكشى ، از جهان بازمىدارى ، چنين و چنان مىكنى . ص 157 ، س 27 : يا كلب ارفع . . . اى سگ ، اين پليدى را از پيش من بردار ، تو كيستى كه ميان من و خدا داخل شوى ؟ ص 158 ، س 1 : اذا كنت لا ارى . . . اگر در دو جهان جز او نمىبينم ، كه را سپاس گويم و به كه شكايت برم ! ص 158 ، س 14 : بسم الله الرحمن . . . به نام خداى بخشندهء مهربان ، من خدايم و خدايى جز من نيست . كسى كه به قضاى من خرسند نگردد و بر بلاى من شكيبايى نيارد و بر نعمتهاى من سپاس نگزارد ، بايد پروردگارى جز من بجويد . ص 158 ، س 17 : إِنِّي أَنَا اللَّهُ . . . من خدايم ، جز من خدايى نيست . ص 161 ، س 13 : من سكن الى . . . هركس به جز حق به چيزى آرام گيرد ، بلايش در همان باشد . ص 162 ، س 15 : تفكر ساعة . . . انديشيدن يك ساعت بهتر از عبادت يك سال است . ص 162 ، س 29 : صديقك من نهاك . . . نهاك . . . دوست تو آن است كه ترا بازدارد نه آنكه گمراهت سازد . ص 163 ، س 26 : فعل ما لا . . . كارى است كه كنندهء آن دانسته نيست .